پشت شیشه برف می بارد پشت شیشه برف می بارد در سکوت سینه ام دستی دانه ی اندوه می کارد مو سپید آخر شدی ای برف تا سرانجامم چنین دیدی در دلم باریدی... ای افسوس بر سر گورم نباریدی چون نهالی سست می لرزد روحم از سرمای تنهایی می خزد در ظلمت قلبم وحشت دنیای تنهایی دیگرم گرمی نمی بخشی عشق، ای خورشید یخ بسته سینه ام صحرای نومیدیست خسته ام، از عشق هم خسته غنچه ی شوق تو هم خشکید شعر، ای شیطان افسونکار عاقبت زین خواب درد آلود جان من بیدار شد، بیدار بعد از او بر هرچه رو کردم دیدم افسون سرابی بود آنچه می گشتم به دنبالش وای بر من، نقش خوابی بود ای خدا... بر روح من بگشای لحظه ای درهای دوزخ را تا به کی در دل نهان سازم حسرت گرمای دوزخ را ؟ دیدم ای بس افتابی را کاو پیاپی در غروب افسرد آفتاب بی غروب من! ای دریغا ، درجنوب افسرد بعد از او دیگر چه می جویم؟ بعد از او دیگر چه می پایم؟ اشک سردی تا بیفشانم گور گرمی تا بیاسایم پشت شیشه برف می بارد پشت شیشه برف می بارد در سکوت سینه ام دستی دانه ی اندوه می کارد
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
* فروغ فرخزاد*![]()
+ نوشته شده در چهارشنبه 20 تیر1386ساعت 23:49 توسط میترا... |

+ نوشته شده در دوشنبه 11 تیر1386ساعت 21:46 توسط میترا... |